محل تبلیغات شما



همسر مشغول بررسی و راه اندازی فاز دوم کارگاهه و طبق قرارمون قراره تو فاز اول فقط خانمها استخدام بشن و همچی دست من باشه 

با تمام قدرت براش دارم برنامه ریزی میکنم انشالله که از پسش برمیام 

البته که پدرشوهر کمی مخالفه اما همسر متقاعدش کرده که من تواناییشو دارم و میتونم شاید هم مخالفتهاش دلیل دیگه داره نمیدونم اما برام مهمه خودمو ثابت کنم


دختر جانم 

مهربان مامان 

ای کوچولوی خوشگلم 

با اینکه الان خیلی ازم دوری 

همیشه  دلم غش میره برای داشتنت

و زیباییهای بچه گانت هیچوقت از یادم نمیره 

و هر سال و هر سال تولده زیبای بدنیا اومدنتو به خودم و دلم توی صندوقچه طلایی پنهان قلبم تبریک میگم 

تو زیباترین معجزه خدایی 

روزی که اسمتو انتخاب کردم روزی که برات مهمونی گرفتم روزی که اولین بار گذاشتمت مهد خیلی کوچولو بودی 

روزی که لباسهای زیباتو پوشوندمو و از پیشم رفتی 

هیچکدومشون هیچوقت یادم نمیره 

دختر قشنگم امیدوارم زندگیت همیشه زیبا باشه 

امیدوارم همه دنیا فقط ب کام تو بچرخه 


چقدر هوا عالیه 

دارم وسایل اتاق خوابو جدیدشون میکنم 

چقدر سرویس جدید سفید حالمو خوب میکنه 

البته این تخت رو با وسایلش انتقال دادم اتاق مهمان و تخت و وسایل اتاق مهمون رفت بیرون 

یه سری رو تختی شیک از کیش گرفته بودم الان انداختم چقدر قشنگن باید یه سری برم پرده فروشی پرده هم عوض بشه عالی میشه 

قراره دوستای خانوادگیمون بیان اینطرفها یه کم تغییرات لازم بود 

باید تاب حیاط رو رنگش کنیم رنگ طلایی و نقره ای گرفتم کی وقت بشه نمیدونم 

تشکهای روشون هم رنگشون رفته برم بازار براشون روکش میخرم بدوزم فقط برای روکش فعلا نارنجی و سبز تو ذهنمه شاید برم بازار پارچه بهتری ببینم 

همسر یکم چاق شده بود دیگه با فعالیتهای این مدت و پیاده روی صبح و عصر خداروشکر متعادل شد 


همیشه تو رویاهام با همسر دست توی دست هم توی خیابونهای ونیز قدیم میزدیم و این بار این اتفاق قشنگ افتاد من و همسر باهم رفتیم ونیز به قول خودش یه ماه عسل بسیار بیاد موندنی بود 

خیلی خوش گذشت با کلی سوغاتی برای بچه ها برگشتیم 

و امشب باید بچه هارو به رستوران همیشگی ببریم تا جشن بگیریم که باز کنار هم هستیم 

چقدر دلم براشون تنگ شده 

کلی با مامان حرف زدم و البته شوهر هم 

کلی تعریف و کلی دلتنگی 

یه سفر باید تا شهر من بریم و دیداری. جون و بابای جانم داشته باشم و یه سفر هم شهر همسر تا با اقوام همسر هم دیداری تازه کنیم 

این سفر خارجه درسته طولانی نبود ولی انگار خیلی زمان طولانی از همه دور بودم

فردا شب داداشها رو با خانمهاشون و پسرای گلشون دعوت کردم 

باید سوغاتیهاشونو جدا کنم 

چه حس قشنگیه سروصدای بچه ها .با همه لذتی که از سفر بردم ولی هیچ کجا خونه خود ادم نمیشه 

از دیروز که رسیدیم عین کدبانوها خانه مرتب کردمو و حیاطی شستمو و باغچه اب دادمو و کلی لباس که فرزندان دلبند توی این ده روز توی سبد لباسها انداختن 

خدا خیرش بدهد زینت خانم را اشپزخونه و حمام و دستشویی عین همیشه برق میزنه انگار نه انگار خانم خونه مدتی  نبوده 

پسرا کلی حرف دارن برای منو باباشون اینقدرررر میگگگگنننن و میگن تا بیهوش میشن 

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

معماری